تبليغاتX
دل خسته

 

زیباترین لحظه هایم

            لحظه های توام با خنده های توست

                  و نگاهای عاشقانه ای

        که از دریچه عکست به من خیره می شود

  چه زیباست لحظه هایی 

     که نسیم،‌ هرم گرم نفسهایت را

            به همراه دارد

  میدانم که تو هم روزی دست سرد مرا خواهی گرفت

                           و در آغوش بی رنگ من آرام اشک خواهی ریخت

       نمی دانم که چگونه آن لحظه را به یاد بسپارم

                دوست ندارم آن لحظه هیج وقت تمام شود

    در آن لحظه تو عاشق ترین مرد

         و من

                              خوشبخت ترین بانوی زمینم

            ای مهربان ترین دلدارم بهترین هایم برای توست

 


 

نوشته شده توسط آناهیتا در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


سه سال پیش اولین متن رو توی وبلاگم نوشتم و توی این مدت وبلاگ شما دوستای گل ومهربون رو خوندم و با وبلاگ خودم زندگی کردم و شما با نظرها ولطفتون به این زندگی معنا دادید.از همراهی شما در این ۳ سال ممنونم و ازاینکه وبلاگ باعث پیدا کردن دوستای عزیزی شد بسیار خوشحالم.

توی این ۳سال همه از وبلاگم دیدن کردن ونظر دادند اما چند نفر هستند که هیچ وقت هیچ وقت منو تنها نذاشتند.

۱) داداشی خودم محمدجونم جفنگ نامه و وبلاگ هواداران کامران دلان

۲)مارکار جون مهربون و عزیزم نگین شهر

۳)گل یاس مهربونم گل یاس

۴)محسن جان روانشناسی

۵)مسعود عزیز بهانه های بارونی

۶)ایندو مهربون وعزیز ღ♥ღدنیا واسه هر دوتامون قشنگهღ♥ღ

۷)۱تا جونم تو یعنی نم نم بارون

۸)داداشی محمودم بچه های آیادان

اینا تو این ۳سال دوستای ثابت من بودند و همه ی دوستای جدیدم ببخشید اگه اسم کسی رو جا انداختم از همتون به خاطر همه چیز ممنونم.

 


 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 

براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 

سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

 

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

 

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 

زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

 

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

 

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

 

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 

كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط آناهیتا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت